لبخند انتظار
 
یکی در آرزوی دیدن توست / یکی در حسرت بوسیدن توست / ولی من ساده و بی ادعایم / تمام هستی ام خندیدن توست

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

به مناسبت شهادت امام رضا ع : امام می داند که  ...

 

در سفر کوتاهی با حضرت بودم. نزدیکی های طوس که رسیدیم، صدای شیون و زاری به گوش مان رسید. من و امام به یکدیگر نگاه کردیم و به سوی صدا حرکت کردیم. اسب ها از صدای شیون کمی هراسان شده بودند. نزدیک تر که شدیم، عده ای را دیدیم که جنازه ای بر دوش دارند و می خواهند او را دفن کنند. خانواده اش بی تابی می کردند. دلم به درد آمد. من همچنان مشغول نظاره به جمع بودم که دیدم امام رضا علیه السلام از اسب پیاده شده و به طرف میت می روند...

 

به ادامه مطلب برو و داستان را بخوان 

یعنی امام زمان هم از همه ی کارهای من با خبر است؟ پس وای بر من آن موقعی که در حال انجام گناه هستم و امام زمان می بیند!!! وای بر من که امامم گناه های من را می بیند و بر حال من گریه می کند!!!

در سفر کوتاهی با حضرت بودم. نزدیکی های طوس که رسیدیم، صدای شیون و زاری به گوش مان رسید. من و امام به یکدیگر نگاه کردیم و به سوی صدا حرکت کردیم. اسب ها از صدای شیون کمی هراسان شده بودند. نزدیک تر که شدیم، عده ای را دیدیم که جنازه ای بر دوش دارند و می خواهند او را دفن کنند. خانواده اش بی تابی می کردند. دلم به درد آمد. من همچنان مشغول نظاره به جمع بودم که دیدم امام رضا علیه السلام از اسب پیاده شده و به طرف میت می روند. من هم به پیروی از امام پیدا شدم و به دنبالشان دویدم. گفتم حتماً او را از خانواده اش شناخته اند که با این عجله به سوی آنها می روند. جماعت تشیع کننده به درخواست امام، آرام میت را روی زمین گذاشتند. حضرت جنازه را بلند کرده و به سینه چسباندند. به حضرت نزدیک شدم. آرام در گوش شان گفتم: مولای من آشناست؟ حضرت رو به من کردند و فرمودند: « موسی بن سیار! هر که جنازه دوستی از دوستان ما را مشایعت کند، از گناهان خود بیرون می شود مانند روزی که از مادر متولد شده که هیچ گناهی بر او نیست».

جماعت به دستور امام جنازه را بلند کردند و به نزدیکی قبر بردند. وقتی جنازه را نزدیک قبر به زمین گذاشتند، امام به طرف میت رفت و مردم را کنار زد و خود را به جنازه رساند و دست خود را به سینه او نهاد و فرمود: « ای فلان بن فلان! بشارت باد تورا به بهشت. بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسی برای تو نیست. »

تعجبم زیادتر شد. بعید می دانستم امام او را نشناسد ولی اینگونه از حال او باخبر باشد. دوباره پرسیدم: فدای تان شوم، شما تاکنون به این قطعه از زمین نیامده بودید، پس چگونه حال و روز او را می دانید؟ آیا او را می شناسید؟

حضرت لباسش را از خاک تکاند و رو به من فرمود: « موسی! نمی دانی که در هر صبح و شام اعمال شیعیان بر ما ائمه عرضه می شود؟ پس اگر تقصیری در اعمال ایشان دیدیم، از خدا می خواهیم که او را عفو کند و اگر کار خوب از او دیدیم، از خدا شکر و پاداش برای او می خواهیم».

از خجالت سرم را پایین انداختم. آقا از تمام کارهای من باخبر است و به روی من نمی آورد؟!

مجله خانه خوبان شماره 46  ص 10

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه اول دی 1393 توسط